آغاز
25آذر سال 91 بود حدود ساعت 3نصفه شب بود که یهو از خواب پریدم و انگاریه کسی بهم گفت که حامله ام... تا صبح بیداربودم و نگران و مضطرب، فقط فکر میکردم که باید سقط کنم صبح که شدخبر رو. به بابایی دادم که امروز باید برای سقط برم،بابات به شدت مخالفت کرد منم که خیلی نگران اینکار بودم از این مخالفت خوشحال شدم، خلاصه بدون هیچ آزمایش و دکتری خبر حاملگی رو به همه دادم و...
البته توي شركت كه از اين موضوع با كسي صحبت نكردم و فقط به همكارم خانم مختاري كه خيلي از حرفامو به اون ميزدم گفتم چون اون خودش ي دختر داشت و تجربه هم داشت و نياز داشتم با كسي درد دل كنم و از تجربياتش استفاده كنم، حتي به هيچ كدوم از دوستام توي شركت هيچي نگفتم تا 4 ماهگي كه كم كم خودشون متوجه شدن .بعد از به دنيا اومدن تو من كارم رو بعد از 7 سال سابقه كنار گذاشتم و خواستم كه توي حساس ترين سالهاي عمرت كنارت باشم و هم از با تو بودن لذت ببرم و هم اينكه هيچ كس مثل مادر نميتونه از بچه نگهداري كنه، من معتقد بودم كه اگه بچه رو رها كني تو مهد كودك و دست ديگران بزرگ بشه مثل اين ميمونه كه بچه پدر و مادر پير خودش رو توي خونه سالمندان رها كنه و به خوشي خودش برسه، مهد كودك هم براي بچه لازمه اما به وقتش و فقط چند ساعت در روز نه از صبح تا شب، هيچ كس مثل مادر دلسوز نيست هيچ كس هيچ كس
البته براي من هم راحت نبود كه توي خونه بشينم و بچه داري كنم اما خوشحالم كه لااقل چيزي براي بچم كم نزاشتم و بعدها عذاب وجدان نميگيرم كه عقده هاي رواني و هزارتا مشكل عاطفي و جسمي كه توي بچه هاي ديگه ديده بودم پيداكني
یکی از خاطره انگیز ترین لحظه عمرم مربوط میشه به سونوگرافی ای که انتهای هفته 12 بارداری رفتم، تا اون موقع باورم نمیشد که حامله ام و همینطور ویاری که داشتم باعث میشه که خیلی شوق مادر شدن رو حس نکنم، البته باید اعتراف کنم که اگه ناشکری نشه دلم خیلی دختر میخواست. توی 3ماهه که گذشته بود نمیتونستم به خودم بقبولانم که پسر داشته باشم،(استغفرالله) ، البته این حرفارو رو به زبون نمیاوردم اما ته دلم بود دیگه چکار کنم، خلاصه بعد از 3ماهه سختی استرس زیادی داشتم برای رفتن به این سونو گرافی چون جنسیت بچه هم مشخص شده بود، بااسترس فراوان روی تخت خوابیدم، بعد از چند دقیقه دکتر گفت دخترتون حالش خوبه.... وای خدا میتونه چه حسی بهم دست داد از خوشحالی نفس راحتی کشیدم و زدم زیر گریه.. خدایا واقعاشکرت، شکر، شکر، شکر، شکر.....


آغاز 
